لبیک الهم لبیک
و اما تو
حج ات مبارک بیاد
ادامه مطلب
تلخ و شیرین و ترش
بسم الله

الهی
«خانه کجا و صاحب خانه کجا؟ طائف آن کجا و عارف این کجا؟ آن سفر جسمانی است و این روحانی. آن اهل و عیال را وداع کند و این ماسوا را. آن ترک مال کند و این ترک جان. آن سفر آفاق کند و این سیر انفس، راه آن را پایان است و این را نهایت نبود. آن میرود که برگردد و این میرود که از او نام و نشانی نباشد. آن فرش پیماید و این عرش. آن مُحرم میشود و این مَحرم. آن لباس احرام می پوشد و این از خود عاری می شود. آن لبیک می گوید و این لبیک می شنود. آن تا به مسجدالحرام رسد و این از مسجدالاقصی بگذرد. آن استلام حجر کند و این انشقاق قمر، آنرا کوه صفا است و این را روح صفا. سعی آن چند مرّه بین صفا و مروه است و سعی این یک مرّه در کشور هستی. آن هروله می کند و این پرواز. آن مقام ابراهیم طلب کند و این مقام ابراهیم. آن آب زمزم نوشد و این آب حیات. آن از عرفات به مشعر کوچک کند و این از دنیا به محشر. آن درک منی آرزو کند و این ترک تمنّی را. آن رمی جمرات کند و این رجم همزات. آن حلق رأس کند و این ترک سر. آن را لافسوق و لاجدال فی الحج است و این رافی العمر. آن بهشت طلبد و این بهشت آفرین. لاجرم آن حاجی شود و این ناجی. خنک آن حاجی که ناجی است.»
گفت که ساعت ۲۰:۱۰ دقیقه هواپیما به بهشت می رود به زیارت کوچه های بنی هاشم که امروز سنگ فرش شده اند گفت می رود تا در کوچه های مدینه نشانی از آقایش بگیرد گفت به دنبال گم شده اش می رود
او می گفت می رود شاید بوی یاس به مشامش برسد یا صدایش را از سال ها دورتر بشنود گفت می رود تا پاک پاک شود عاری از هرگونه تعلقی به دنیا و اهلش(برای همین موبایلش را هم خاموش کرده)
خلاصه خواست تا برایش حلالیت بطلبم آخر بهار نارنج دوست دارد خانه ی خدا را در حالی زیارت کند که حقی بر گردن نداشته باشد.
یا زهرا
التماس دعا
"ارادتهم الدنیا فلم یریدوها و اسرتهم ففدوا انفسهم منها"
دنیا آنان را طلب کرد اما آنان نطلبیدند و اسیرشان کرد اما جانشان را
فدا و خود را رها ندند.
امیر المومنین حضرت علی (ع) خطبه184
یازهرا(س)
بسم الله
بر می گردیم به جاهلیت ، می برندمان در دامان رضا خان...
رضاخان زیاد به خود سختی داد و به ملت ایران هم!!
یکی می گفت قربان کشف حجاب رضاخان بروم که اگر در این روزها بود کم می آورد جلوی دستاوردی که در جمهوری اسلامی مثل خوره افتاده به جان این ملت.
گاهی دیگر نه به سراغ بانک ها می شود رفت ،نه اکثر مغازه ها و فروشگاهها و نه خیلی برج هایی که بر جان ملت بالا رفته و نه...
----------------------------------------------------
دایی از خاطراتش می گفت
از اوین
و از شکنجه ها
دایی می گفت ولی با خنده
با چیزی بالاتر از طعم پیروزی
با همه ی نابسامانی هایی که در کشور خیلی خیلی بیشتر از من می بیند....
------------------------------------------------------
انقلاب کردیم! انقلاب کردند.همان چند نفر.شاید هم یک ملت.
آن روزها هم بودند عده ای که داعیه ی روشنفکری و تحصیلات عالیه داشتند،آن روزها هم بودند عده ای که سنگ بنی صدر به سینه می زدند و عده ای که بهشتی را به سنگ تهمت و توهین و افترا می بستند. ان روزها هم بودند رنگی ها...
آن روزها هم بودند کسانی که ملت را به عوام و خواص و خاکستری ها تقسیم می کردند...خاکستری ها....
آن روزها هم یک ملت بودیم و شاید همان چند نفر...
و این روزها ، این روزها هم یک ملتیم و باز هم شاید همان چند نفر....
یا زهرا(س)
بسم الله
این متن به نقل از "آشنا"ست؛ یک آشنا...
"نمی دانم از چه بگویم از کجا بگویم از دلی که هر روز آشوب ترمی شود از ایمانی که هنوز درش یقین نیست از نمازی که دلش حضور قلب می خواهد و یا زبانی که هر از چند گاهی می چرخد و شاید در روز حتی یک دقیقه اش هم برای تو نباشد.
می ترسم ،از همه چیز می ترسم، از آینده ای که نمی دانم به کجا ختم می شود، از شمشیری که نمی دانم سر از تنم جدا می کند یا که به دستم می سپارنش، از اعتقادی که بدش را برای خودم خوب خوب کردم و خودم را در عمل به منکراتش توجیه،از سوء ظن هایی که به این وآن داشتم و از نفسی که مهار شدنی نیست.می ترسم؛ از خودم می ترسم...
می ترسم از خودی که هر چه بیشتر به دنبال آرامش می رود کمتر به آن می رسد، از خودی که "الا بالذکر الله تطمئن القلوب " را به یاد نمی اورد از خودی که توکل به خدا لقلقه ی زبانش شده است...
خداااااا دیگر بریده ام بنده ی نافرجامت بار ها سر بر تربت حسین(ع) گذاشته و از دل فریاد براورده "الهی و مولای اتسلط النار علی وجوه خرت لعظمتک ساجده" می گفتم همه چیز با تربت حسین(ع) پاک می شود اما مگر اعتقاد داشتم اگر اعتقادی بود که حال اینقدر ظلمانی نبودم.
خدااااااا آینه ی دلم روزها و شاید سالهاست که زنگار گرفته و من با نماز و زیارتی که دیگر همه اش از روی عادت است دلم را خوش می کنم به کلمه ی توفیقات....
خداااااااهیچ در چنته ندارم حتی شاید یک قطره اشک برای حسینت...
خداااااا نمی دانم هیچ نمی دانم . نمی دانم اکنون در آغوشت و سر بر شانه هایت این حرفها را می زنم و یا بر روی زمین پر دامنت را گرفته و به دنبالت خود را روی زمین می کشم . نمی دانم خدا نکند بر خشمت دچار باشم و حتی روی به طرفم نگردانی ، نکند به حال خود واگذارم کرده باشی . می بینی خدا اینجا هم نفس است،نفس....
خدااااااا هیچ ندارم که بگویم فقط....
"الهی و ربی من لی غیرک
اسئله کشف ضری
والنظر فی امری"
-------------------------------------------
و اما آشنای خودم گفت:
"یا ایتها النفس المطمئنۀ
ارجعی الی ربک راضیۀ مرضیۀ
فادخلی فی عبادی
والدخلی جنتی"
---------------------------------------
و من این بار هیچ برای گفتن ندارم. باید بهار بود تا بتوانی از نارنج بگویی، باید سپید بود،یکدست؛ صاف صاف.
فقط اینبار که به خانه آمدم زینب کوچکمان با ذوقی وصف ناشدنی در آغوشم پرید تا سوره ی جدیدش را برایم بخواند، با همان زبان کودکانه اش سوره ی جدیدی را که یاد گرفته بود خواند:
"والتی و الزتور....و التین والزیتو....و التین والریتون"و آخر درستش را گفت و بعد تا آخر را خواند به جز چند باری را که جا به جا خواند....
و دیدم و حس کردم و لمس کردم شادی در آغوش گرفتن را و نوازش کردنها و جایزه دادنها را...
کاش یادم بماند و یادمان بماند که خدا نیز چه خشنود می شود از در آغوش گرفتن بنده ای که عاشقانه می خواندش، شاد می شود از بنده ای که اگرچه چند باری را به بی راهه می رود ولی دست آخر که راه مستقیم را پیدا می کند قرص و محکدم درش قدم بر می دارد(درست مثل راه رفتن روی برفهای یخی که آنقدر محکم و سفت قدم بر می داری که هم صدای دلنواز فرو رفتن برفها را بشنوی و هم جای پایت را ببینی و هم لیز نخوری و نلغزی... و نلغزی... –و شاید آشنای دیگری هم باشد که بخواهد صدای تق تق برداشتن قدمهایت را بشنود برای آرامشش و برای مطمئن شدن از قدم برداشتنت-...و نلغزیم...)
و آن وقت دیگر ما چه می خواهیم وقتی حکومت ،حکومت "راضیۀ مرضیۀ" ای باشد. و چه می خواهیم جز اینکه ندا در دهد بنده ی من...
و همه اینها زمانی است که خشنودت سازیم و خون بر دل مهدی زهرا نکنیم.
و خون بر دل دیگر بندگانش نکنیم و نیازاریم....
و چه خوبند بنده گانی که به خاطر خدا به راحتی از لغزش فکری و عملی یکدیگر می گذرند و برای خدا کاسه ی داغ تر از آش نمی شوند...
ویادم باشد که "فعسی ان تکرهوا شیئ فیجعل الله فیه خیرا کثیرا"
ویادم باشد که" ان ربک لبالمرصاد"
پس حلال کنیم...
و"حلالم کنید..."
اللهم عجل لولیک الفرج
التماس دعا
یا زهرا(س)
و حسین (ع) گفت:
«ان الناس عبید الدنیا»
و بنده ی دنیا نباشیم.
و بنده ی خودمان نباشیم.
و بنده ی نفسمان نباشیم.
و بنده ی حرفهای مان نباشیم.....
با شهدا باید یکدست بود، صاف صاف.
بسم الله
یاد گرفته ایم ، یادمان داده اند، عادت کرده ایم، عادتمان داده اند. این روزها ، بهتر است بگویم سالهاست که عادتمان داده اند و در گوشمان خوانده اندکه به خود بقبولانیم ، تا وجدانمان راحت باشد. تا بتوانیم راست راست سرمان را بالا بگیریم و در مملکتش سیر کنیم. که اگر می دانستیم کجای کاریم نمی گذاشتیم حضورمان بر روی یک ذره از خاک این کره خاکی احساس شود ، آب می شدیم از عرق شرممان ، از....
کارمان به جایی رسیده که اماممان باید اینبار هم تلنگرمان بزند...
کار به جایی می رسد که امامت برایت خط مش هم ترسیم می کند . آقا برای بعضی ، برای بیدارشدن غیرت های مرده یک روز را عزای عمومی اعلام می کنند.... بله ، اما نه برای اینکه رقم بیانیه ها و جلسات و تظاهراتی که دیگر به نظر غیر مفید می آید سر به فلک بکشد. رهبرمان این بار گفت برای من و تویی که خودمان و فکرمان را کمی رنگین تر از بقیه می دانیم، شاید به مایی که راه را برای خودمان باز می دانیم نه برای خاکستری ها ، گفت که بفهمیم کجای کاریم و برای که.
بدانم و بدانیم که که امام خامنه ای اینک
"جهاد را بر ما واجب کرد"
کاش اینقدر دستم و دستمان کوتاه نبود که وقتی از من پرسیدی :"دانشگاه فلسطین نمی برد؟" به رویت نمی خندیدم.
نمی دانم، نکند این بار هم بازیمان می دهند،آخر نفاق و دورویی صفت این قوم نابکار بوده و هست حتی با پیامبرمان(امااز شکستشان هم همواره در تاریخ خوانده ایم و به یاد می آوریم.). یادم هست که یکی از پروتکلهای صهیون جهت دهی افکار، رسانه ها ، مردم و حتی رهبران کشور و کشورهای موردهدف به منظور پیاده کردن طرحها در جهت تشکیل "دولت جهانی صهیون"!!! است.
دیروز افغانستان ، لبنان ، عراق و امروز و فردا و فرداها.....
آقا مگر نه اینکه باید بیایی تا از صدر اسلام گرفته تا خون خواهی حسین(ع) و ذریه اش و تا امروز، همه را بگیری، آقا مگر نه اینکه همه باید به تو جواب بدهند، هرکسی که خون به ناحقی ریخته ، هرکسی که....
آقا نکند که من هم باید جوابگو باشم، نکند که می توانم اما دریغ می کنم، نکندکه...
آقا اینجا دیگر فقط بوی خون می دهد...
آقا اینها همه می رود زمانی که تو بیایی...
آقا ظهور کن...
آقا بیا....
"اللهم عجل لولیک الفرج"
بسم الله
بازار شام؟! شاید، شاید هم بازار شام باشد. می گردی، در میان همه ی آنچه که به نظرت می رسد.جستجو می کنی .می گویند در بازار شام همه چیز پیدا می شود از شیر مرغ تا جون آدمیزاد(اینها که سهل است) اینجا اما آن چیزی را که تو به دنبالش هستی نمی یابی. در بازار شام این دنیا آنچه که دلت به سویش پر می کشد نیست.
در بازار شام این دنیا همه خبری هست غیر از آن چیزی که باید باشد، غیر از آن چیزی که دنیا بر پایه ی آن وضع شده، این جا همه چیز هست غیر از....
اینجا دیگر مثله کردن برای همه مان عادی شده. چه دوماه چه دو سال اینجا بادی برای بیدار کردن غیرت های مرده نیست....
اینجا هربار که تلویزیون را روشن می کنی باید چشم هایت را ببندی یا از وحشت یا از ترس و یا از روی اکراه و حتی اجبار....
"این روزها هم که حتی نگاهم به زندگی بسیار زیباتر و هدف دار تر شده ، در روزهایی که همه چیز برایم از یک مجرای یک کلمه ای می گذرد. باز هم می ترسم از وقتی که نتوانم ان چیزی را که دلم به سویش پر می کشد حتی در دلم پیدایش کنم...."
به راستی برزخ آدمیان کجاست؟جهنم ما انسانها کجاست؟و بهشت ما با کیست؟
هنوز در این دنیاییم!هنوز نمرده ایم(نمی دانم شاید هم مرده باشیم)! اما برزخ و جهنم را بی تو لمس می کنیم....
اینجا فقط گهگاهی رائحه ای از بهشت می آید، اینجا فقط گاهی به تو سلام می دهند، اینجا حتی گاهی نه در خانه هایمان ،نه در جلساتمان و نه حتی در دلهایمان حرفی از تو نیست.... اینجا داریم فراموشت می کنیم آقا...
اما.....
اینجا اما آقا هنوز "بعضی" چیزها رنگ نباخته، می دانم که آن دسته هم از دعای توست و اشک هایت....
اینجا گاهی حتی در ظاهر دوست داریم برای تو بگوییم. دوست داریم به یادت باشیم تا حداقل شرمنده ی دعاهایت نشویم.
اینجا آقا اگر چه گاهی کارهایمان و حرفهایمان و حتی نیت هایمان! بوی اخلاص نمی دهد اما دوست داریم برایت خالص شویم.
اینجا آقا
دلمان برایت تنگ است...
همه را می خواست. از جلو ویترین مغازه تکان نمی خورد. زل زده بود به آرزوهای بزرگ دل کوچکش که از آن پشت به او چشمک می زدند.دستش محکم به چادر مادر بود و با اصرار پا بر زمین می کوبید. مادر راضی می شود و به درون مغازه می رود و بار بزرگ و سنگین آرزوهای دل کوچک فرزند را بر دست مي گيرد.
فرزند اما می خواست خود محمل آرزوهای بزرگش باشد....
باز اصرارهایی دوباره...
مادر می دانست که فرزند تاب تحمل این بار سنگین را ندارد،
تاب دیدن اصرارها و اشک های فرزند را هم نداشت
بار را به فرزند داد
و
فرزند و بارش را ، با هم ، در آغوش گرفت.
"و لقد کرمنا بنی آدم و حملناه فی البر و البحر"
و انسان حتی نمی داند که بار عشق را ، با اوست ، که بر دوش گرفته...
زیرا
"انا عرضنا الامانته علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها واشفقن منها و حملها الانسن انه كان ظلوما جهولا"
و بازمن.....
بسم الله
نمی دانم شاید این هم یکی دیگر از اشتباهات انسان جایز الخطاست که خودش را برتر می بیند. اگر نگوییم خود بزرگ بینی و نداشتن اعتماد به اطرافیان،حتما می شود اعتماد به نفس بیش از حد خود شخص و یا .....
نمونه ی کوچک و کاملا جزئیش می شود انتخاب یک موضوع برای کنفرانس 4نمره ای از میان 20 موضوعی که مطمئنی حداقل برای هرکدام از این 20 تا در همین کتابخانه ی دانشگاه شهرکرد10 کتاب هست، به این امید که تا دلت بخواهت بعد از تقربا 30 سال در این عرصه کتاب و نقد و تحلیل خوب و نه عالی نوشته شده و حداقل به این امید که در میان همکلاسانت شاید دغدغه ی بیشتری برای این موضوع داشته باشی و شاید هم سر رشته ای و همین بشود بهانه ات برای قبول این موضوع. موضوعی که علاوه بر اینکه بر خلاف همه ی آن 20 موضوع نه در کتابهای درسیت و نه در همان کتابخانه ی دانشگاه شهرکرد و نه حتی در کتابخانه ای که برای کنکور زیاد به آن سرک می کشیدید در هیچ کدام کتابی مرتبط با آن یافت نکردی!!!
....... "داستانهای دفاع مقدس".........
و اگرامشب دلت بعد از گذشت یک ماه و نیم از این قضایا و خیلی خیلی چیزهای خوب و بد دیگر پر باشد، وقتی که نه چندان عصبی سری هم به قفسه ی کتابهای خودت می زنی این بار اما کتابچه ای چشمت را می گیرد که شاید همین یک یا دو سال پیش در همین روزها دایی به تو داده و گفته بخوان و لذت ببرو "درک کن" و باور کن(مثل همه ی چیزهایی که باید باور و یا بارور کنیم و یا شویم) و تو چرا امشب چشمت به روی بعضی جمله هایش(که شاید جاهای دیگر هم خوانده باشی)باز می شود نمی دانم
...بوی باران.......از سید علی بنی لوحی......درباره "شهید مصطفی ردانی پور".......
و باز شاید بگوییم(به خودمان): آخر " بنده " هم اینقدر پرت....!!!
و آخر سر، که در کتابچه را می بندی با دیدن عکس مظلومانه ی آقا و در کنارش یکی از هزاران جملات ایشان گر می گیری:«امروز زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست»
خودم هم نمی دانم از این پست چه نتیجه ای باید گرفت اما بعضی از جملات کتاب را اگرچه ساده و شاید هم رایج بر "زبانمان" وشاید باز هم به رسم "عادت" می آورم اگر چه از شرق و غرب و اگر چه از دست ناقلی ناقص:
«از همان اولین روزی که جبهه ی دارخویین شکل گرفت بر کار فرهنگی روی نیروهای جبهه تاکید داشت. ورود به آن را هم با شرط و شروط و تحلیل های روشنفکری مسدود نمی کرد. کلید ان را شناخته بود. نماز اول وقت،انس با قران، دعا و توسل و نشر معارف اهل بیت با بیان احادیث و روایات.»
«آن کسانی که مسئولیتی دارند و با خون شهداءو ایثار و استقامت و کار و تلاش سربازان گمنام،نام عنوانی پیدا کرده اند مواظب خود باشند.»/دو روز قبل از شهادت_13/5/62
.........
وخیلی خیلی چیزهای دیگر که اگرچه در کنارشان علامت زده ام اما....
عجیب نیست که کسی شب عروسیش میکروفن به دست بگیرد و گریه کنان به همه ی افرادی که برای شیرینی خوران او آمده اند بگوید: «فکر نکنین من با ازدواج به دنیا چسبیده ام. این وظیفه ی من بود. حضور در جبهه هم وظیفه دیگر منه. فردا عازم جبهه هستم و بدانید اینبار.... » و دیگر صدای گریه اش قطع نشود ....
نه، اینها برای من نوعی زمینی عجیبه، شاید.
یادم افتاد به سرمقاله ی شماره اول نشریه صلا؛ بیایید چشم و گوشمون رو باز کنیم و ببینیم که کجای راهیم و به کجا می خواهیم بریم آیا به راستی اماده ایم که سرنوشت کشور رو به دستمون بسپارند؟..؛ حالا می گم آیا آماده ایم که سرنوشت خودمون رو حتی، به دستمون بسپارند؟...
..........................................................
1- ان شاء الله که این یکی هم از پرت و پلاهای آخر شبی انسان گونمون نباشه !!
2- امشب پای اخبار آخرش حالم گرفته شد. دیگه حق و باطل هم نمی کنم. کردان یا پالیزدار مگه فرقی هم می کنه؟!!!
3- گفتن دوباره مرز کربلا رو بستن.......
4- تقریبا چند هفته ای بود که می خواستم به بهانه ی یک سالگی "صلا" براش بنویسم؛ البته زیاد هم نوشتم اما ترجیح دادم همه ی اونها همینطور رو صفحه ی رایا نه ام ذخیره بمونه. شاید به خاطر همه ی دلتنگی هام برای صلا بود و برای رفاقت ها و صمیمیت هایی که خیلی زود بعضی هاش بیرنگ شد، دوسش داشتم و داریم به خاطرهدفش و راهش و خلوصش، خلوصی که از دل مجموعه اش بیرون اومد.مجموعه ای که اسم خیلی هاشون هیچ وقت در هیچ جایی گفته نشد.مجموعه ای که مطمئنم در تمام دوران زندگیم به فعالیت کردن و کسب تجربه در کناراونها افتخار می کنم؛ مبارک باشه به همه مجموعش و همه ی اونایی که دوستش داشتن و دارن.
و در کنار صلا خواهم ماند و ان شاء الله خواهند ماند تا زمانی که همه ی آرمانهاش را حفظ کنند و کنیم و کنند؛ان شاءالله. حتی اگر تولد 10 یا 20 سالگیش رو بخوایم جشن بگیریم.....(اگه من این صلا رو جهانی نکردم حالا بگین کی گفتی!!)
و "صلا"ی بزرگ ما مواظب "رسا" ی کوچک و نوپا هم باش. او هم از خودمان(آرمانهایش) است. و انشاءالله که از خودمان بماند.
.........................................
زیاده عرضی نیست. همین مقدارش هم چند روز دیگر باید جواب گو باشم.....
توکل به خدا....
التماس دعا....